سلام به دوستان و عزیزان خودم
چند ماهی نبودم البته نمی شد که باشم اونم به دلایلی که بهتون میگم :
دلیل اول : خوب آدمی که می خواد ازدواج کنه و به مرادش برسه سرش حسابی شلوغ میشه
( آخه 2 ماهه که عقد کردم )
دلیل دوم : ارتقا شغلی و پست جدید که باعث شده حسابی کار سرم هوار شه
دلیل سوم : 3 تا پروژه تحقیقاتی داشتم که باید در کمترین زمان ممکن تحویل میدادم
ودلایل دیگه ای هم بود که بی خیالش
اما الان اومدم پر انرژی هم اومدم
ماندنی هستم باور کنید
تقدیم به همسر خوب ، عزیز و مهربانم

من عشق را در امید
امید را در تو
تو را در دل
و دل را هنگام تپیدن تنها به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را فقط به خاطر اندیشیدن به تو دوست دارم
من خزان را به خاطر رنجهایش
بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر امیدهایش
و وجودم را نیز به خاطر تو دوست دارم
من اشک را به خاطر گرمی اش
ناله را به خاطر توانایی اش
و دین را به خاطر خدایش دوست دارم
خدایی که تو را آفریده و مرا در گرو عشقت حبس کرده است .
خدایی که دل را در تپش
تپش را در پاسخ
و پاسخ را در چشمانت
فقط به خاطر عشقم نسبت به تو آفریده است ...

گفتم : چقدر احساس تنهایی میکنم …
گفتی : فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتی : و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدووالأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، باخوف و تضرع
آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم : این هم توفیق میخواهد!
گفتی : ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم : معلومه که دوست دارم منو ببخشی …
گفتی : و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه
گفتم : با این همه گناه… آخه چیکار میتونم بکنم؟
گفتی : الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم : دیگه روی توبه ندارم ...
سلامی به گرمی آفتاب سوزان جنوب
سلامی به زیبایی شب های مهتابی
و ارادتی به شگرفی آسمان آبی
داشتم یک دل و آن هم به تو کردم تقدیم
بیش از این ، از من بی دل چه تمنا داری ؟
دوستان عزیز : عرض شرمندگی از بابت غیبت طولانی و سرنزدن
مشغله های کاریه دیگه چه میشه کرد ...
اگه بگم توی این مدت حتی یکبار هم به وبلاگم سر نزدم باور نمی کنید
ولی خدایی مدتهاست که وقت نکردم به وبم و به شما دوستان گلم سر بزنم
این شعر زیبا با احترام تقدیم شما هرچند ...
گفتم : بمان بهر خدا ...
گفتی : خداحافظ
گفتم : ببر با خود مرا ...
گفتی : خداحافظ
گفتم : تو ازمن در مسیر روشن پیوند ، آخر چه دیدی جز وفا ...
گفتی : خداحافظ
گفتم : نمی خواهی مرا ؟! باشد ... نخواه ... اما ای کاش می گفتی چرا ؟ ...
گفتی : خداحافظ
گفتم : برو ! باشد ! خدا یارت ... به دیدارت میایم ... اما کی ؟ کجا ؟ ...
گفتی : خداحافظ
ای وای از دلبستگی ... ای داد از عادت ... معتاد خودت کردی مرا ...
گفتی : خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ

عزیز باشید و سربلند
- کاش میشد باهم بودن را نوشت
- سعی می کنم که دیگه بی وفایی نکنم
نمی نويسم ...
چون می دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمی خوانی

حرف نمی زنم ...
چون می دانم هيچ گاه حرف هايم را نمی فهمی
نگاهت نمی كنم ...
چون می دانم تو اصلاً نگاهم را نمی بينی

صدايت نمی زنم ...
چون می دانم اشك های من برای تو بی فايده است
فقط می خندم ...
چون می دانم تو در هر صورت می گويی من ديوانه ام
عزیز باشین و سربلند
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که : میخواهد با آنها بازی کند.
او به آنها گفت که :
فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان
می آید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها ۲بعضی ها ۳ و بعضی ها ۵
سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به
علاوه ، آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین نیز خسته شده بودند. پس از گذشت
یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل
خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت
قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود
حمل می کنید .
حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید.
چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
پس همگی این بار بد بو وسنگین رو رها کنید !!!
ما هم سعی خودمون رو بکنیم
کاش به بوی متعفن کینه و نفرت پی می بردیم
بیاین این بار بد بو رو بزاریم زمین و از شرش خلاص شیم
عزیز باشین عزیزان و دوستان گلم که هستین
ای شمع ! آهسته بسوز که شب دراز است هنوز
ای اشک ! آهسته بریز که غم زیاد است هنوز
الهی ! ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است و رهزنهای بسیار در کمین و بار گران
بر دوش یا هادی اهدنا صراط المستقیم
« او را در سرزمین مردگان می گذارند و در تنگنای قبر تنها خواهد ماند. حشرات درون زمین
پوستش را می شکافند و خشت و خاک گور بدن او را می پوساند ، تندبادهای سخت آثار او را
نابود می کند و گذشت شب و روز نشانه های او را از میان برمی دارد . بدن ها پس از آن همه
طراوت متلاشی میگردند واستخوانها بعد از آن همه سختی پوسیده می شوند و ارواح در گرو
سنگینی بار گناهانند »

آری این منم و این عاقبت من !!! چه بگویم ؟ نمی دانم .... حیرانم و سرگردان !!!
خداوندا چه سازم ؟؟؟
آن موقع که موعد فراق رسد کیست مرا مأمن شود ؟ کیست مرا مرحم شود ؟ کیست ....
( ... اذا بلغت التراقی ) هنگامی که جان به چنبر گردن رسد
( و قیل من راق ) گوید کیست علاج کننده ؟ کیست نجات دهنده ؟
(وظن انه الفراق ) ویقین کند که آن لحظه فراق و هجران فرا رسیده است
کیست درکنارم که یاریم رساند ؟
و وقتی
( التفت الساق به الساق ) که سختی ای بر سختی ها افزوده گردد و رنجی بر رنجها اضافه گردد
و یا آنکه بهتر است بگویم : هنوز از بلا و شدتی بیرون نیامده دچار بلا و دهشتی عظیم و معظم
شدن ! کیست ملجأ و پناهم باشد ؟؟؟
دیگر چه گویم که توان بیانش نیست ...

بقیه در ادامه مطلب
ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان اباعبدالله (ع) بر همه محبین آن حضرت تسلیت باد
عصر عاشورا کنار خیمههای سوخته
ذوالجناحی ماند با یال رهای سوخته
کاروان میرفت و میبلعید دشت دیر سال
کودکان تشنه را با دست و پای سوختهدر کجا دیدید یا خواندید روی نیزهای
آسمان قرآن بخواند با صدای سوخته؟!
قطره قطره شرم شد آب فرات از دیدن
رقص خونآلود شمشیر و هوای سوخته
چارده قرن آسمان بارید و میبارد هنوز
چشم زینب (س) را به خاک کربلای سوخته
ابرها بارانی و شاید خدا هم گریه کرد
عصر عاشورا کنار خیمههای سوخته

- این شعر زیبا از آقای محمود اکرامی فر هستش
- در این ایام عزیز ما رو از دعای خیرتون محروم نفرمایید
-بازم این ایام سراسر غم و اندوه رو خدمت شما دوستان تسلیت عرض می کنم
تقدیم به دوستانی که مرتب به من ایراد می گرفتن
که این اواخرپستهام زمینی و عشقی نیست
تقدیم به عاشقان با عشق
به چه مانند کنم ؟؟؟
به چه مانند کنم موی پریشان تو را ؟؟؟

به دل تیره شب !
به یکی هاله دود !
یا به یک ابر سیاه ...
که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه !
به نوازشگر جان!
یا بدان شعله ی شمعی که بلرزد ز نسیم !
به چه مانند کنم حالت چشمان تو را ؟؟؟

به یکی نغمه ی جادویی از پنجه گرم !
به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر!
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب !
به غزلهای نوازشگر حافظ در شب !
یا به سر مستی طغیان گر دوران شباب !
به چه مانند کنم سرخی لب های تو را ؟؟؟

به یکی لاله شاداب که نشسته به کوه !
به شرابی که نمایان بود از جام بلور !
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ !
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن !
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ !
بقیشو در ادامه مطلب بخونید
دنیا آن قدر کوچک نیست که در آن اسیر و گرفتار شوی .
لذت ها و حلاوت هایی هست که تا نچشی طعم واقعی حیات را نمی یابی .
سقف آسمان آن قدر کوتاه نیست که تو زیر بار مشکلات آن خرد شوی.
ندیدنی هایی هست که باید دید تا حسرت به دل به گل ننشینی.
می بینی سینه ات چه تنگ است و قلبت چقدر گرفته .
شاید او هم هوایی شده ، شاید او هم دلتنگ خداست ، شاید او هم از این همه تکرار مکررات
خسته شده .
این همه را تجربه کردی ، نمی خواهی یک بار هم راه خدا را تجربه کنی ؟
یعنی به یک بار امتحان نمی ارزد ؟
آری آن قومی که با عشقش خوشند
ماهی آبند و مرغ آتشند
نیست پروانه سزاوار سلام
کاندر آتش پخته گردد عشق خام
نمی خواهی ندای پروردگارت را بشنوی که چه مهربان صدایت می کند :
« ای بنده من سال ها نظرگاه خلائق را که ظاهر توست پاک ساختی . آیا شده ساعتی نیز
نظرگاه مرا که قلب توست ، پاک سازی ؟ »
در راه آمدن مهم نیست ، مرد راه بودن هنر است .....
و عاشق شدن مهم نیست ، عاشق ماندن هنر است .....

و اگر به خورشید رسیدی سلام پروانگان بی پر را نیز به او برسان و حالشان را برایش شرح
بده که : کان سوخته را جان شد و آواز نیامد ....
التماس دعا
دوستان عزیزم سلام
متاسفانه برخی با استفاده از اسامی و آدرس دوستان پیامهایی به دور از ادب و احترام می نویسند
پیامهایی که شمع سوخته می نویسه به دور از بی ادبی به دور از فضولی و توهینه
من از دوستانی که در موردشون در دلم شک کردم عذر می خوام امیدوارم که منو ببخشید
انشاالله از این بی مهری ها در بین ما وجود نداشته باشه
بیا یک دم عزیز دل تو با من مهربانی کن
ندای عشق بشنو از دلم ، هر چه که دانی کن
نگه بر چشمه دل کن که لبریز گل عشق است
اگر باشد غلط جانا ، تو هر چه می توانی کن
من سودا زده می سوزم از هرم نگاه تو
نگاهت را مگیر ازمن رحمی بر جوانی کن
گمان می کردم تو هم مانند من مست می عشقی
عجب عشقی به دل دارم نگه بر بدگمانی کن
پس ازعمری به شهر عشق گشتم تا تو را دیدم
همه گویند جانت را فدای یار جانی کن
... در بستر هجرست همی نالد و گوید
بیا ای دلبر دیرین تو با من هم زبانی کن

- ... به جاش می تونید اسم خودتون رو بذارید
- رهی معیری از شعرای نامی ماست
آروزی من این است ...
که دو روز طولانی در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من این است ...
یا شوی فراموشم یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من این است ...
که تو مثل یک سایه سر پناه من باشی لحظه تر گریه
آرزوی من این است ...
نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من این است ...
هستی تو من باشم ، لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم
آروزی من این است...
تو غزال من باشی تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من این است ...
در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آروزی من این است ...
زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها
آرزوی من این است ...
آروزی من این است ...
آروزی من این است ...

آروزی من این است ...
ـ خدایا همه آرزومندان را حاجت روا بفرما !!!
ـ دل تاب تنهایی ندارد ...
ـ عیدتون مبارک !
گفتی که به احترام دل باران باش
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو دلی روشن کن
من نیز چون ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک باش
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم و تو را به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و زدوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز
گل دادم و با تو سبز روییدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لجه ی بی وفایت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافی ست
معنای لطیف عشق را فهمیدم

باز امشب جلوه بخش بزم مستانم چوشمع
در میان سوز و ساز خویش خندانم چو شمع
با که گویم درد بی درمان خود را زآنکه من
در میان جمع ، تنها و پریشانم چو شمع
اشک گرم و آه سرد و روی زرد وسوزدل
حاصل عشقند و من این نکته می دانم چو شمع
با خیالش ، با نگاهش ، با فراقش ، با غمش
گاه گریان گاه سوزان گاه لرزانیم چو شمع
گفتمت از سوز و ساز عشق ننشینم زپای
تا وجودی باشدم ، برعهد و پیمانم چو شمع
- این هم از احوالات ماست !!!
- یادتون نره ما رو هم دعا کنین !
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم ،
همه وقت همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ،
تو بدان این را تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو!
قصه ی ابر و هوا را تو بخوان!
تو بمان با من تنها تو بمان !


نازنین من!
دل دردمند عاشق زمحبت تو خون شد
نه کشی به تیغ هجرت نه به وصل می رسانی
سال هاست که بر من بینوا صبحی گذشت و شامی ،
از کوی دلبر با وفا نه قاصدی نه سلامی !
نه نامه ای نه پیامی !
ندانم به این قالب بی روح ، صبر ایوب داده شده!
یا عمر نوح وعده شده !
به بیداری انتظار می کشم خبری نمی شنوم !
می خوابم اثری نمی بینم !
هر طرف می روم به جایی نمی رسم !
از هر که می پرسم نشانی نمی یابم !!
از آن طرف هم آتش نمرودی هجران ، آنا فآنا در ازدیاد ، چه کنم ؟؟؟!!!
...
...
...
هرچه بادا باد ، در بحر جنون پا می زنم ،
امشب کشفی نصیبم شد شد ، نشد نشد !
امشب خوابی دیدم دیدم ، ندیدم ندیدم ، ....
من معرفت خودش را می خواهم ، من خودش را می خواهم !!!
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

- در این شبهای قدر ما رو فراموش نکنین !!!